
وقتی غزل سر می رسه حس می کنم کنارمی
حس می کنم مثل قدیم ، عاشق بی قرارمی
وقتی غزل سر می رسه ، حس می کنم تو با منی
حس می کنم که اومدی طلسم من رو بشکنی
اما تو اینجا نمی آای قصه ی ما تموم شده
تمام لحظه های تو به پای من حروم شده
خوب میدونم خوب میدونم تو توی خوابم نمی آی
برای خوندن یه شعر از این کتابم نمی آی
وقتی که رفتی دل من اینجوری عاشقت نبود
شعرای کال دفترم اون روزا لایقت نبود
حالا که من برای تو سبد سبد گل می سازم
برای برگشتن تو با واژه ها پل می سازم
اون دل نارفیق تو از دل من خسته شده
خوب میدونم مدتی کتاب ما بسته شده
خوب می دونم خوب می دونم توتوی خوابم نمی آی
برای خوندن یه شعر از این کتابم نمی آی
مسافر از کنارِ من ساکتُ بي صدا گذشت
رفت تا تو خاطرات من شايد بشه يه سرگذشت
مسافري که هر قدم با من مثلِ سايه بود
منُ توغُربت جا گذاشت، رَفت با بودُ نَبودم
مسافِرِ خسته ي مَن، مَن از تو خسته تَر بودم
تو رفتيُ پَر کشيدي، مَن که کبوتر نبودم
رفتي رسيدي آسمون، خوب مي دونم قَد کشيدي
امّا تو آينه ي َسَفر، چشماي خيسُ نديدي
دلم مي خواد داد بزنم، نفرين بِه هر چي سَفرِه
آخرِ قصّه ي سفر، اين عشقِ که دربِدرِ
سفر اَگِه قصّه باشه، آخرِ قصّه مُردَنِ
از غصّه دل شکستنُ، به گريه دِل سِپردن ِ
مسافِرِ ساده ي من، از کي فرار کردي بگو
نيستي ولي خيالِ من، نشسته با تو روبرو
فاصِله بينِ منُ تو، دُرُستِه صد تا نَفَسِه
امّا هواي ِ سبزِ تو، پيشِ دلَم تو قَفسِه....
